تبليغاتX
خودت باش



خودت باش

 

گفتم که خدافظی کوچولوییه !

دیدم خیلی به گردنم حق داره ٬ نتونستم یادش نکنم .

امسال همه بی معرفت شدیم ٬ هممون غرق کارامون شدیم و ازش غافل .

اگه بود هر روز و هر روز بهم می گفت : " مراقب اون چشمات باش با این همه درس خوندن ٬ یه وقت چشماتو از دست می دیا !!!" . "یه وقت معلم نشی آخه می گن کار نیست ...."

خودش از تاریکی چشماش رنج می برد ٬ ولی دلش شاد بود و بزرگ.

ننه سکینه حلالم کن اگه ۲۴ روزه پیش یادت نکردم ٬ هممون رو حلال کن چون فقط ۲ سال از رفتنت می گذره .....

قسمتهایی از پست دو سال پیش "عصای سفید":

حسش قوی بود ٬ وقتی به صورت کسی دست می کشید و ماچش می کرد کاملا قیافشو  تشریح می کرد٬ حتی با مهارت خاصی که داشت همچین پرتغال پوست می گرفت که یه قطره از آبش نمی چکید.

خط بریل نخونده بود و لی معلوماتش خیلی زیاد بود یه دنیا می ارزید اون به جای عصای سفید یه عصای چوبی صاف داشت وبراش خیلی عزیز بود تا کسی یواشکی دست به عصاش می زد ٬ متوجه می شد و دنبالش می گشت. حالا دیگه کسی دست به اون عصا نمی زنه ٬ همون عصای چوبی که بابا براش تراشیده بود ٬ ۲۴ روزه که تنها شده و رفته کنج انباری پیش همون تخت قدیمی بابا مهر علی  تا خستگی ۲۴ ساله ی همراهی با ننه سکینه رو از تنش به در کنه .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 23:6 توسط فائقه| |


Design By : Night Skin