تبليغاتX
خودت باش

خودت باش

فقط همین

 

لا مصــــــــــــــــــــــــــــــــــــب

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 16:30  توسط فائقه  | 

در پناه تو

 

اين متني كه الان مينويسم بعد ها بايد براي فرزندانتون بخونين ولي شايد الان خيلي از خود شما دوستان هم مخاطب قرار بگيرين ...
يادتون مي ياد ، يه پسري بود هميشه رنگش پريده بود ، بازيگر بود .نقش يه عاشق بي دست و پا رو بازي كرد ولي اينا همش نقش بود .نقاب كه از چهره بر داشت يه پسر بي باك بود و شجاع . دلش با دل مردم يكي بود .
يه روز كه همه توي خيابون بودن ، دوربينش ورداشت و تصميم گرفت ايندفعه خودش فيلم بگيره و مردم جلوي دوربين بازي كنند. مردم انقدر خوب بازي كردن و اون پسر انقدر خوب فيلم گرفت كه ديگر تحمل شرايط براي آقايان سخت شد .
پسر رو بردند اوين و محمد و صانع براي هميشه در خيابان ها ماندند و مهمان جديد قلب هاي ما شدند پسر توي اوين تنها نبود ، همه بودند ...هر روز زندگي توي اوين براي پسر درس بود ...نه درس بازيگري ، بلكه درس زندگي ، سياست ، مردونگي و شرف و غيرت ...
روزها و ماه ها گذشت ... روز آزادي به بهانه عفو فرا رسيد خيلي ها آزاد شدند ... پسر انقدر آخر صف موند كه هيچ وقت نوبتش نشد ...
شجاعت پسر آنچنان كينه اي بر دل آقايان باقي گذاشته بود كه با عفو هم پاك نميشد ... منتقلش كردند به زندان لاهيجان ...
 
خبر انتقالش در هياهوي شادي آزادي اسيران اوين گم شد ... كمتر كسي خبر را شنيد و گريست به مظلوميتش و كسي سراغشو نگرفت .
 
پسر اسمش رامين بود و شهرتش پرچمي
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 14:44  توسط فائقه  | 

شهزاده رویای من

 

یه شب تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زرین کمند

نشسته بر اسب سپید

می اومد از کوه و کمر

می رفت وآتش به دلم می زد نگاهش

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

....

کاشکی دلم رسوا بشه ٬ دریا بشه  این دو چشم پرآبم

روزی که بختم باز بشه٬ پیدا بشه اونکه اومد به خوابم

شهزاده  رویای من شاید تویی

آنکس که شب در خواب من آید تویی تو

از خواب شیرین ، ناگه پریدم ، دیگر ندیدم او را کنارم به خداااااا

جانم رسیده ٬از غصه برلب ٬ هر روز و هرشب در انتظارم به خداااا

کاشکی دلم رسوا بشه ٬ دریا بشه  این دو چشم پرآبم

می رفت و آتش به دلم می زد نگ............

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 8:31  توسط فائقه  |